سالمندان

"The Aged Day" in Iran

The pictures have been represented on the occasion of
"the Aged Day" in Iran on Oct 1, 2009
/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم تنها

سلام مهربونم شب بخیر شرمنده که دیر به دیر میام منو ببخشید چقدر درد آوره بی بی[نگران][گریه]

معلم تنها

کاش بیشتر قدر این ولی نعمتهای خودمون را بدونیم کاش...[افسوس][نگران]

آرزو اولیازاده

درود و صد درود آفرین به حسن انتخاب شما دوست نازنین اما اشک از چشمانمان سرازیر میشه وقتی که غم دوری و تنهایی را میتوتن به راحتی در چشمانشان دید. از دور دستانشان را میبوسیم لاله واژگون[ماچ][ماچ][عینک]

معلم تنها

چرا تقصیر باران نیست؟! همین باران که می بارد شبی ، شاید برای ما گل اندوه می کارد!... ... نصیحت های پوسیده... گلایه های تکراری... نگاه خسته ی دیوار... و ساعت های دیواری... ... چشیدم خاطراتت را !... کمی شیرین تر از گیلاس! صدای کوچه ی دیروز... بزن احمد ! بگیر عباس! ... و توپ ساده ی کودن ! لباس شسته ی مادر... سکوتی تا ته کوچه ... سپس آهنگ زنگ در... ... خطوط چهره ای خندان... ببخشید توپمان افتاد!... هزاران بار می خواند دل غمگین من در باد... ... قرار روز یکشنبه ... همیشه رنگ پاییز است! هوایش ابری و تیره... و تکرارش غم انگیز است! ... رسیدم ،منتها دیدم کسی در آن خیابان نیست ! نماندی تا بیایم من !... نگو تقصیر باران نیست !... ... [گل]

معلم تنها

سلام بی بی عزیزم درود بر شما که قشر محروم و فراموش شده را بیاد داری فراوان درود بر قدر شناسی شما[لبخند]

گلابتون

استاد بزگوار چه میتوان گفت بعد از دیدن این تصاویر محبت را که باید در دل نهان دارند و یا حس یک مادر را که در ارزوی بغل کردن دوباره یک فرزند که نه یک نوه میسوزد و یا پدری که چشم انتظار یک دیدار است. نگاهها به در دوخته شده و یا به سالهای از دست رفته عمر و حال در سکوت تکراری یک چهار دیواری بدون هیچ هیجانی منتظر مرگ هستند. خدا همه ما را عاقبت به خیر کند.

فرزاد

آدمک آخر دنییاست بخند آدمک ، مرگ همین جاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند ... ... دیدن انتهای جاده سخته ولی باور کردنش سخت تر فردا در انتظار ماهاست . دیدنشون فقط یه حسرت و اندوه همیشگی رو به ارمغان میاره چرا نیمه ی پر لیوان رو ندیدیم

فرزاد

می رسد روزی عاقبت صید سفر شد یار ما یادش به خیر نازنینی بود و از ما شد جدا یادش به خیر با فراقش یاد من تا عهد دیرین پر گرفت گفتم ای دل سالهای جانفزا یادش به خیر آن لب خندان که شب های غم و صبح نشاط بوسه می زد همچو گل بر روی ما یادش به خیر با همه بیگانه ماندم تا که از من دل برید صحبت آن دلنواز آشنا یادش به خیر روز شیدایی دلم رقصد که سامان زنده باد شام تنهایی به خود گویم سها یادش به خیر آن زمانها کز گل دیدار فرزندان خویش داشتم گلخانه در باغ صبا یادش به خیر من جوان بودم میان کودکان گرمخوی روزگار الفت و عهد وفا یادش به خیر شب که از ره می رسیدم خانه شور انگیز بود ای خدا آن گیر و دار بچه ها یادش به خیر شیون سامان به کیوان بود از جور سهیل زان میان اشک سها وان ماجرا یادش به خیر تار گیسوی سهیلا بود در چنگش سروش قیل و قال دخترم در سرسرا یادش به خیر قصه می گفتم برای کودکان چون شهرزاد داستان دزد و نارنج طلا یادش به خیر سالهای عشرت ما بود و فرزندان چو ماه ای دریغ ان سالها وان ماهها یادش به خیر یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر می رسد روزی که از من هم نم

فرزاد

می رسد روزی عاقبت صید سفر شد یار ما یادش به خیر نازنینی بود و از ما شد جدا یادش به خیر با فراقش یاد من تا عهد دیرین پر گرفت گفتم ای دل سالهای جانفزا یادش به خیر آن لب خندان که شب های غم و صبح نشاط بوسه می زد همچو گل بر روی ما یادش به خیر با همه بیگانه ماندم تا که از من دل برید صحبت آن دلنواز آشنا یادش به خیر روز شیدایی دلم رقصد که سامان زنده باد شام تنهایی به خود گویم سها یادش به خیر آن زمانها کز گل دیدار فرزندان خویش داشتم گلخانه در باغ صبا یادش به خیر من جوان بودم میان کودکان گرمخوی روزگار الفت و عهد وفا یادش به خیر شب که از ره می رسیدم خانه شور انگیز بود ای خدا آن گیر و دار بچه ها یادش به خیر شیون سامان به کیوان بود از جور سهیل زان میان اشک سها وان ماجرا یادش به خیر تار گیسوی سهیلا بود در چنگش سروش قیل و قال دخترم در سرسرا یادش به خیر قصه می گفتم برای کودکان چون شهرزاد داستان دزد و نارنج طلا یادش به خیر سالهای عشرت ما بود و فرزندان چو ماه ای دریغ ان سالها وان ماهها یادش به خیر یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر می رسد روزی که از من هم نم

شنل قرمزي

زيبا ترين عكسهايي كه ديدم و شايد دلگيرترين